theme wordpress
ادبیاتنباید میخندیدم

ساعت حسود

صدای تیک تیک ساعت خواب را از سرم گرفته
مرده‌شورش را ببرند چه آرام و منظم می رود
خسته هم نمی شود خوابش هم نمی برد
انگار هنوز ما انسان ها را خوب نشناخته
از زمانی که به دنیا آمدم یادم می آید که این ساعت بوده
تمام خوشی و لذت مرا دیده
همینطور بی حالی و افسردگی ام را
ساعتها مرا زجر می دهند…
ساعت ها خوب میدانند اگر با معشوق مهیا باشم
عقربه ها را سریع تر از هر زمان دیگر به حرکت در می آورند
ای بر جدش
تا کی بگذارم که بگذرد
ساعت ها مرا می کشند
وقتی تنهایم ، حوصله ها هم رفته
ساعت ها دلشان میبالد
ایستادن عقربه ها را میخواهند
من به این ساعت ها مشکوکم
من به این ساعت ها بدبینم

میلاد جهانی

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن